شکوفه گل به کوهستان به باغ و راغ تابستان

ز حیرت خاید انگشتان کسی گر در نظار آمد

گل و بلبل به هم گویند راز معرفت وانگه

به آغوشش کشد بلبل، چو گل اندر کنار آمد

حیاتی دیگر از نو بر روانش میدمد آنرا

که در ایام نوروزش، به تفریج گلار آمد

تو هم ای هاشمی چون بلبل بستان، مشو غافل

خزان هم خواهد آمد، بعد چندی چون بهار آمد