مولوی

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا
روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا
این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی
راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا

تغییر دادن تمام دنیا

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
 وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
 وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

  وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند.
 همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
 پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
 بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.
 راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟
  مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته ام."

 مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
 برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

 برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
 تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

متنی بسیار زیبا درباره عشق از جبران جلیل جبران

آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'
و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد.
و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند.
و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان 
می دهد. 
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید.

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید '
خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید.
به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست'
جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زیرا عشق برای عشق كافی است.

وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."

و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید'
آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید.
آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد.
آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.
آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران
ترجمه ی دكتر حسین الهی قمشه ای

طمع

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود میشود در نزدیکی های شهر چوپانی را میبیند و به خود میگوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چ.پان او به وزیر میگوید من جواب را میدانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را میپذیرد چوپان هم میگوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی میشود که میخواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او میگوید تو میتوانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش


بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

زود قضاوت نکنید!

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.

نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

 مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت نکردید؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت نکردید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

دارد؟  زود قضاوت نکردید؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

به خیریه شما کمک کنم؟

 

زود قضاوت نکردید؟؟؟؟

بخت بیدار

روزي روزگاري نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد بخت با من یار نیست و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

 پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.

 او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟

 مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست

 گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟

 مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد

او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.

 یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟

 مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست

 کشاورز گفت : می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است

 مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

 او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظاميان بودند و گویا هميشه آماده برای جنگ.

 شاه آن شهر او را خواست و پرسید : ای مرد به کجا می روی ؟

 مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست

 شاه گفت : آیا می شود از او بپرسی که چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟

 مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

 پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

 جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر

 و مرد با بختی بیدار باز گشت

 به شاه شهر نظامیان گفت : تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگي شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو يك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

 و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.

 شاه اندیشید و سپس گفت : حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.

 مرد خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسير تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است

 و رفت

 به دهقان گفت : وصيت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”

 کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.

 مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است

 و رفت

 سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: “سردردهای تو از يكنواختي خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت

 شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟

 بله. درست است گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

خیلی از ماها خیلی وقت ها خیلی ساده از خیلی از فرصت هامون می گذریم . شاید به این خاطر باشه که بدنبال چیزی می گردیم که بودنش را باور نداریم

داستان آموزنده قهوه زندگی


چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...

بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»

 

منبع:bartarinha.ir

پندهای طلایی آلبرت انیشتین

۱) کنجکاوی را دنبال کن ید:من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم».چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد. به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید؟پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

۲) پشتکار گرانبها است:من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم».تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند. پس مانند تمبر پستی باشید و مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید. با پشتکار می توانید بهتر به مقصد برسید.

۳) تمرکز بر حالپدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی. من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز. یاد بگیرید که در حال باشید و تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید. انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است.

4) تخیل قدرتمند است تخیل همه چیز است: می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیل به مراتب از دانش مهم تر استآیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید؟ تخیل پیش درآمد تمام داشته های شما در آینده است. نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است. آیا شما هر روز ماهیچه های تخیل تان را تمرین می دهید؟ اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

۵) اشتباه کردن:کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد.هرگز از اشتباه کردن نترسید چون اشتباه شکست نیست. اشتباهات شما را بهتر، زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید.قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید. من این را قبلاً گفته ام و اکنون هم می گویم، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید.

۶)زندگی در لحظه:من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش بزودی خواهد آمد.تنها راه درست آینده شما این است که در همین لحظه باشید. شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید. بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دهید. این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد.

۷) ارزش خلق:سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید بلکه وقت خود راصرف ایجاد ارزش کنید. اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می کنید. استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید. بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد. تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد.

۸) انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید:«دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن».نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید، به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید. برای اینکه زندگی تان تغییر کند، باید خودتان را تا سرحد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد

۹)دانش از تجربه می آید:«اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است».دانش از تجربه می آید. شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد. شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید. تکلیف چیست؟ دنبال کسب تجربه باشید! وقت خودتان را صرف یاد گرفتن اطلاعات اضافی نکنید. دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید

۱۰) اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید:اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد.دو گام هست که شما باید انجام بدهید اولین گام اینکه شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید، این یک امر حیاتی است. گام دوم هم اینکه شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید اگر شما بتوانید این دو گام را حساب شده انجام دهید موفقیت از آن شما خواهد بود.

زیباست اگر پند گیریم

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)

  افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)

 و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)  و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87)

  و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان متوهم  شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت   داری. (یونس  24)

و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و

اگر مگسی از تو چیزی   بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  (حج 73)

پس چون   مشکلات از  بالا  و پایین آمدند و  چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت  و تمام  وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان  بردی چه گمان هایی .( احزاب 10)

تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها  مرا  بزاری خواندی که اگر تو را برهانم  با

من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز  مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی . (انعام  63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و  رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید  از من ناامید شده ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

غیر از من  خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز    جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)

 مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم

که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از  خلال آن  ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود  (روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را  در خواب به تمامی بازمی ستانم  تا به  آن آرامش  دهم و روز  بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم  و  تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار   ادامه می دهم. (انعام  60)

  من همانم که وقتی می ترسی

به تو امنیت  می دهم  (قریش 3)

  برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگربا هم باشیم (فجر 28-29)

  تا یک بار دیگه  دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده  54


با تشکر از آقای هاشم فیروزی جهت ارسال مطلب      

نیایش


گفتی: فانی قریب.:: من که نزدیکم (بقره/ ۱۸۶) ::. 
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/ ۲۰۵)
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟ 
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/ ۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/ ۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک 
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/ ۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب

با تشكر ار آقای زاهد نوبهار جهت ارسال مطلب

سخن روشن



 خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشن . . .

غمگين مباش زيرا ...

غمگين مباش: زيرا غم نسبت به ماضي بي قراري و نسبت به آينده ترسان و امروزت را بر باد مي كند.

غمگين مباش: زيرا غم قلب را تنگ، جهره را گرفته و روح را خسته مي كند، و آرزو بوسيله آن متلاشي مي شود.

غمگين مباش: زيرا غم نه گمشده اي را بر مي گرداند و نه مرده اي را زنده مي كند، نه تقديدر را تغيير مي دهد و نه سودي عايدت مي گردد.

غمگين مباش: اگر توتنگدستي ديگري بخاطر وامي در بازداشت است، اگر تو وسيله نقليه اي نداري ديگري پاهايش را از دست داده، اگر تو از دردها شكايت داري ديگران بر تابوتهاي سفيد خوابيده اند اگر تو يك فرزند از دست داده اي ديگري فرزنداني را در يك حادثه از دست داده است.

غمگين مباش: اگر گناه كرده اي توبه كن، اگر بد كرده اي استغفار كن، اگر اشتباه كرده اي ...

ادامه نوشته

سخنان روشن

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهكار. گاندى

از محبت هدر رفته سخن مگو، محبت چيزى نيست كه هدر رود. لانگ فلو

آنکه به خرد توانا شد، ترس برایش نامفهوم است. اورود

 از مخالفان نهراسيد، زيرا بادبادك با باد مخالف بالا مى رود. هاميلتون مايى

 از معاشرت با كسى كه قادر به حفظ اسرار و رموز زندگى خود نيست، پرهيز نما. افلاطون

اسنخوان بندی فریاد، پاسخ هزاران ستم بی صداست. اورود

از موفقيت ديگران همان قدر خوشحال باش كه از موفقيت خودت خشنود مى شوى. كريستين لارسون

 از نشانه هاى جوانمردى اين است كه به ديگران احترام بگذاريم، حتى اگر فايده اى برايمان نداشته باشد. ويليام ميكپيس

 از هزينه هاى كوچك غير ضرورى بر حذر باشيد زيرا يك سوراخ كوچك موجب غرق شدن يك كشتى بزرگ مى شود. بنيامين فرانكلين

 از همان لحظه كه به فكر كردن خو مى گيريد در راه ترقى گام بر مى داريد. پستالوژى

 اساس خوشبختى هاى مادى بر اعداد و ارقام بنا شده است. بالزاك

رونق عهد شباب است دگر بستان را

 

1) رونق ِ عهد ِ شبــاب است دگـــــر بستــــان را.         می‌رسد مژده گل بلبل خـوش الحــان را. 

2) ای صبـــا! گـــــر به جوانـــان ِ چمـن باز رسی،         خدمت ِ ما برسان سرو و گل و ریحــان را.  

3) گـــر چنین جلوه کند مغ بچـــه بـاده فـــــروش،         خاک روب ِ در ِ میخــــانه کنــم مـــژگان را.  

4) ای که بر مـــه کشی از عنبر ِ ســـارا چـوگـان،         مضطرب حال مگردان، من ِ ســـرگـردان را. 

5) تــرسم ایـــن قـوم که بر دُردکشان می‌خندند،         در سر ِ کـار  ِ خــرابـــات کننــــد ایمـــان را.  

6) یــار ِ مــــردان ِ خدا باش که در کشتی ِ نـــوح،         هست خـاکی که به آبی نخـرد طوفان  را. 

7) بــــرو از خــــانه گـــــردون به در و نـــان مطلب؛         کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمـان را. 

8)هر که را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است؛         گو چه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را؟

9) مـاه ِ کنعانـــی ِ مــن! مسنـدِ مصر آن ِ تو شد.         گاه ِ آن اسـت  که بــدرود کنــی زنـدان را.  

10)حافظا!می خور و رندی کن و خوش باش ولی،       دام  ِ تزویـر مکــــن چـــون دگـــران قرآن را

 و در ادامه برای دوستان شرحی بر غزل را قرار می دهم ...

لطفا ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

پروين اعتصامي

واعظي  پرسيد از  فرزند  خويش
هيچ ميداني مسلماني به چيست؟
صدق و بي آزاري و خدمت به خلق
هم  عبادت ، هم  کليد   زندگيست
گفت  : " زين معيار   اندر  شهرما،
يک مسلمان هست آن هم ارمنيست

خجلت

شبهای بلند و بی عبادت چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند که کریمی هست که گنه بخشد

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

شعری از استاد سخن ، سعدی


در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم

به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم

حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

کمی باید به خودمان شک کنیم

دو اتشنشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . اخر کار
> وقتی از جنگل بیرون می ایند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف
> و خاکستر است و صورت ان یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
> سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
> اشتباه کردید ، ان که صورتش کثیف است به ان یکی نگاه می کند و فکر میکند
> صورت خودش هم همان طور است .
> اما ان که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به
> خودش  می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
>
> از کتاب زهیر پائولو کوئیلو
>
> حالا فکر کنیم چند بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار
> بد دیگران
> به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم
>وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی است>  کمی باید به خودمان شک کنیم

حکمت


نصیحت

سكي نزد شير آمد وكفت:با من كشتي بكير.

شير سر باز زد,سك كفت:نزد سكان خواهم كفت:

شير از مقابله با من ميهراسد

شير كفت:سرزنش سكان را خوشتر دارم از اينكه

شيران مرا شماتت كنند كه با سكي كشتي كرفته ام.‬

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی


مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند...

دکتر علی شریعتی

_________________
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم .

هوشمندانه سوال کنید !!!

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

دوستش جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن » هستم، سیگار بکشم

کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.

جک نتیجه را برای دوستش بازگو می کند…

دوستش می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.

او نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !

پیتر گزوسکی : رشد و تکامل بدین معناست که هیچگاه نگویید انسان کاملی هستید

 

تامس فولر : تاریک ترین قسمت روز ، پیش از آغاز سپیده دم است

 

سقراط : حسادت ، آفت روح است

 

افلاطون : هیچگاه کسی را که حتی به طور آهسته ولی مستمر پیشرفت می کند  ناامید مکنید

 

آلبرت اینیشتین : حماقت ، انجام دادن مکرر یک کار و انتظار نتیجه ی متفاوت داشتن است

بخوانید

ارد بزرگ : اسب رام شده ، نگران شلاق نیست ، دوری از سوار ، زین و یا حتی گاری برای او نگران کننده است .

بزرگمهر  : برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست .گادامر : هنر آموختن گوش کردن است.

جیمز بریانت: به لاک پشت ها نگاه کنید، آنها تنها وقتی پیشرفت می کنند که سرشان را از لاک خود بیرون می آورد.

جبران خلیل جبران : اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند .

پند و حکمت

اگر سنگی را همراه با نیکان حمل کنی بهتر از این است

که با نااهلان و فاجران حلوا خوری.

— مالک بن دینار (رحمه الله),

روضة العقلاء 100

گفته های روشن

- کسی که به فکر انتقام است مدام زخم های کهنه اش را تازه می کند. «بیکن»

- غرور بود که فرشته را به یک شیطان تبدیل کرد و فروتنی است که انسان را به یک فرشته تبدیل می کند. «آگوستین»

- آنهایی که به ما وعده ی بهشت را روی زمین می دهند هرگز چیزی جز جهنّم را بوجود نیاورده اند. «کارل پوپر»

- یک گِرَم عمل از یک تن نظریه بهتر است. «باروخ اسپینوزا»

- هیچ رفتار گستاخانه ای زشت تر از پریدن وسط حرف دیگران نیست. «جان لاک»

- آدم های بدبخت مثل آدم هایی هستند که خواب بدی دارند. «برتراند راسل»

- صبر، تلخ است ولی میوه ی آن شیرین است. «ژان ژاک روسو»

- اوّل به خودت بگو چه خواهی شد بعد بگویم چه خواهی کرد. «اپیکتتوس»

- ایمانی که شک نکند ایمان مرده است. «اونامونو»

- راهنمای زندگی عقل نیست بلکه عادت است. «دیوید هیوم»

- کسی که از مرگ میترسد از زندگی هم می ترسد. «ولتر»

- بی هدف و آرزو زیستن خصلتی شیطانی است. «سقراط»

- برای جوانان سه توصیه دارم: کار، کار و کار «ادیسون»

- علم را بیاموزید؛ سپس بیاموزید. «پویان»

- مرگ هرگز انسان عاقل را شگفت زده نمی کند. اوو همیشه آماده ی رفتن است. «اپیکور»

شعری از پابلو نرودا (Pablo Neruda)

شعری از پابلو نرودا (Pablo Neruda)
ادامه نوشته

جملاتی که lمیتونن به دردمون بخورن


ادامه نوشته